مهرداد محمدی نامی آشنا در شعر است ٬ او چندسال پیش در شعر جوان کشور بعد از گروس عبدالملکیان مقام دوم مشترک شعر جوان کشور را حائز گردید مجموعه ی اولش تحت عنوان « وقتی تو نباشی» شامل 33غزل
2چهار پاره و 23شعر سپید بود که مورد توجه دوستداران شعر و ادب قرار گرفت
شاعر : محمدی - مهرداد
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۷۹/۰۳/۰۲
رده دیویی : ۸fa۱.۶۲
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۶۰
او مجموعه ی « برسد به دست سارا » را هم آماده ی چاپ کرده که همه ی مقدماتش انجام شده ولی هر چه باشد او برادر من است و در کاهلی ها سهمی دارد !!
مهرداد هم اکنون گوینده/مؤلف رادیو ورزش است و در رادیو پیام هم در طول هفته گویندگی می کند او با داشتن خطی زیبا از صدایی منحصر به فرد نیز برخوردار است
در زادگاهش - ایوان - و محل تحصیلش - اراک - شعر را به جدَّ دنبال می کرد و غزل هایش خصوصا ساراهایش دل هر مخاطبی را می برد
همین سه چهارسال پیش وقتی با داریوش همتی اولین کنگره شعر غرب کشور تحت عنوان:
«ایوان ٬ اردیبهشت شاعران » را اجرا می کرد بسیار مورد توجه محمد علی بهمنی ٬ محمد جواد محبت ٬ دکتر روزبه و خصوصا محمد کاظم علی پور و دیگر بزرگان و کارشناسان شعر و ادب قرار گرفت !
من فکر میکنم در رادیو ورزش به هدر رفت چرا که بقول خودش اندوه جاری در صدایش به درد هیجانات ورزشی نمی خورد !!
خوب است در شعر با مهرداد قیاس نشوم چرا که در آنصورت این منم که کم خواهم آورد!
او هم اکنون یک وبلاگ دارد که کاوه نیکقدم دوست داشتنی مدیریتش میکند
اونجا میشه نمونه ای از خط ریزش را هم دید !
مهرداد از نوروز ۹۱ به ایوان نیامده بود تا اینکه در این تعطیلاتِ محرٌم میهمان خانه ی پدری اش بود
یک روز که بهمراه شاعر نازنین ـ حمدالله لطفی ـ بعد از حضور در انجمن شعر و ادب٬ و بعد از دیدن تصاویری از شب شعرهای سالهای گذشته که تداعی خاطراتی دور بود مهرداد فیلش یاد هندوستان کرد و شعر خوانی اش گل کرد !
حمدالله لطفی که شعر و شعورش ستودنی ست ابتدا غزل کردی اش را خواند و وقتی با خوانش یکی از غزل های فارسی اش توسط مهرداد ٬ مست شد این ایده در ذهنش خطور کرد که اگر کتابی از او چاپ شود همراه با مجموعه اش٬ فایل صوتی اشعارش را هم در یک cd باصدای مهرداد منتشر کند
من هم که به یکی از مخاطبان همیشگی وبلاگ و غزل های نارسم _ بیتا از بندر عباس _ قول گذاشتن فایل صوتی غزل « فراموشی » را داده بودم و تنبلی و کاهلی هام مانع شده بود فضا را مناسب دیدم و از مهردادخواستم این غزل مرا هم بخواند تا تقدیم خوانندگان کنم :
دانلود غزل « بانو » سروده حمدالله لطفی با صدای مهرداد محمدی
و این هم :
دانلود غزل « فراموشی » سروده علی محمد محمدی با صدای مهرداد محمدی
عکسی از سال 78 در شب شعر خاطره انگیزی که در دانشگاه یزد برگزار شد و حمدالله لطفی که رییس انجمن و بانی اون مراسم بود سنگ تمام گذاشت !
از راست به چپ : استادمشفق کاشانی،من،حمدالله لطفی،مهرداد و داریوش همتی
*** و دیگر آنکه :
پ ن : از هنرمند گرامی ـ سیروس نادری عزیز ـ که زحمت انتخاب آهنگ و صداگذاری را کشیدند سپاسگزارم
دِشنه ی ذِی الجوشن و لبهای مولا مثل هم بود
این به خونی از گلو و آن به آبی هردو تشنه
عصر:مملوٌ از غبار و آتش و دود است و اندوه
در میان تشنگان، سیراب: تنها تیغ و دشنه
***
بارشِ خون از سر و رو ، دورتر:مَشکی مُشَبٌک
تیر بر چشمی نشسته ، دستهایی مانده بر خاک
وا شده بر روی سرداری رشید آغوشی از مهر
می کُند دستی رُخی را پاک از هر خون و خاشاک
***
گردنِ شش ماهه ای باریکتر از مو خدایا
حَرمَله با تیر پیکاندار کرده مو شکافی
خطبه های زهر آگین بر تن لشکر نشسته
بر گلوی کوچکی از جور گردیده تلافی
***
تیغ:آتش ، سینه: آتش ، خشم: آتش ، خیمه آتش
نیست تا بر این همه آتش بریزد یک نفر آب
می رود تا آسمان آه و غبار و نعره و دود
عده ای آرام و خونین! عده ای عطشان و بی تاب
***
عده ای با هِلهِله دنبال تقسیم غنائم
تا که گردد سور وساتِ شادی امشب فراهم
کُشته ها:پروانه اند و زخم ها:گل ،خیمه ها:شمع
جای هفتادو دو سر امشب به روی نیزه ها کم
***
باز می گردد به خیمه مَرکبی مجروح و تنها
خسته است و در نگاهش شرم،گُل کرده ست انگار
چشم هایش رازِ تنها آمدن را کرده افشا
کو سوارت !؟ بازگو ! دیگر نمانده جای انکار
***
کاروان راه اوفتاده با صدای زنگ و زنجیر
می کند شهرِ وفادارانِ مردِ کوفه !! را طَی
یک نفر قرآن بخواند تا که جشن آغاز گردد
قاری: عبدالباسطِ سر ! در تلاوت بر سرِ نی
***
اجنبی ها آمدند و این برای شهر کافی ست
ابرِ مِهرِ کوفیان آبستنِ بارانِ سنگ است !
مو پریشانی که دارد ذوالفقاری در دهانش
خطبه می خواند تو گویی حیدر است و وقت جنگ است
***
می کند اُطراق در بیغوله ای فوجِ اسیران
شام، امشب در ضیافت، میهمانِ والیِ ری !
این همان جاییست پرپر می شود شش ساله ای که
امشب از میخانه ی ساقیٌ کوثر می خورد مَی
***
دختری دیدار بابا را بهانه کرده شاید
از سرِ دیدار او تسکین بیابد زخم هایش
تشت و چوبِ خیزران و یک سر و دندان و لبها!!
شرم کن شاعر!! بکُن این قصٌه را اینجا رهایش
***