|
......... غزل ، عشق است ...................
(شعرهای نارس و حرفهای ناتمام من ) علی محمد محمدی
|
چگونه تو دلت آمد چنین تنهام بگذاری !؟ مگر از یاد بردی اینکه با احساس می گفتی چه شد پس آن همه رعدت که می پیچید در گوشم!؟ خدا می داند از آن لحظه - از آن عصر پاییزی - خیال روی زیبایت نگردیده فراموشم به یاد روزهایی که نگاهت حرف با من داشت تن تبدار من اینک فقط دست تورا جوید به چشم خویش می بینی چگونه بی تو می سوزم * ... و امّا تو خیال باطل برگشتن دیروز ! [ چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 1:47 PM ] [ علی محمد محمدی ]
[ نظرات (0) ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||